نا آرام و پریشانم تنها شانه ای می خواهم برای گریستن تا از بند بغض تلخی که گلویم را می فشارد رهایی یابم تمام تلاشم بیهوده است گویی من در دنیای جدا از دیگران زندگی می کنم که در توانایی درک احساس من تا این حد عاجزند از شنیدن در حراسم از گفتن و نشنیدن از شنیدن و بی اعتنا گذشتن و رفتن سخت آزرده ام.
دلم غمگین غمم سنگین دلم از اشتیاق غصه می سوزد و دارم آرزوی گریه ای شیرین ولی افسوس اشکی نیست. تقدیم به عزیزترین داداشم